نگاه نافذت در وجودم رخنه می کند
سبزینه ی عشقی جان می گیرد، می روید
و من به تمامی سبز می شوم
سرمست
شاد
و بی باک
***
به دور از هیاهوی بیمارگونه ی دنیا
لحظه ای خواهم در نگاه تو خفتن
بلند شدن
و لبخندی بر لب داشتن
که دنیا از آن ماست
و تو گویی:
دستانت را به من بسپار
و چشمانت را نیز هم
***
لحظه ای خواهم در آغوش تو ماندن
آرمیدن
و شانه از مشکلات تهی کردن
که دنیا همین جاست
و تو گویی:
با تو خواهم ماند
وگر به رفتن است
با تو خواهم رفت...
***
نگاه نافذت
لبخند گیرایت
چشمان پر عطوفتت
و گرمای حضورت
مرا بس
که باز امید بندم
که سبز خواهم شد
که سبز خواهم ماند
که سبز خواهم رفت
امروز می خوام قصه بگم، یه قصه ی واقعی، یه قصه ی تکرار نشدنی، منحصر به فرد...
یکی بود یکی نبود، شایدم همه بودن و یکی نبود، و بعد فکر کردن که یکی دیگه رو هم به جمعشون اضافه کنن، از اون به بعد بود که دیگه منم بودم، نزدیک 24 سال پیش!
وارد بازی شدم، اولش نمی فهمیدم و بیشتر اوقات می خندیدم... اما کم کم بازی جدی تر شد، و من فکر کردم که من دارم ضعیف و ضعیف تر می شم. البته هنوزم نمی دونم که من ضعیف شدم یا بازی پیچیده تر شد!
بزرگ شدم و شروع کردم به نوشتن. یه دوستی پیدا کردم، یه همدل، همفکر، مهربون و دیوونه! روزی که برای اولین بار نوشته هاشو می خووندم فکر نمی کردم 9 سال طول بکشه و همچنان بگم دوست دیوانه ای دارم که خیلی مهربونه! با هم یه بازی جدید رو شروع کردیم...قرار رد و بدل کردن 1000 ایمیل! وقتی به وسطای بازی رسیدیم، من مات و مبهوت از اونچه که در درونم در حال شکل گیری بودم، ایستادم و نگاهی بهش کردم و وقتی از چشمام خوند که چی داره به سرم میاد... عقب عقب رفت...شاید 1000 ایمیلمون شد 500 تا! نمی دونم...رفت و منو با یه عالم آدم غریبه که بعضیاشون توی بازی خبره بودن و بعضیاشون اهل دوز و کلک... تنها گذاشت....از دور همه چی و می دید و شاید هم نگران بود...و من ایستادم و چشمامو بستم...
یه روز چشم باز کردم که کاش نکرده بودم، و کسی رو دیدم که کاش نمی دیدم، و احساس عجیبی بهم دست داد که کاش.... نه! نمی تونم بگم که کاش بهم دست نمی داد! شاید عاشق شدم، شاید فقط کمیستری بود، هر چی که بود، باعث شد که من با قبلم فرق کنم! اولش هیجان بود، بعدش دلهره و ترس و بعد اضطراب... یه چند روزی هم خوشحالی مفرط، و بعد....عذاب و ناراحتی! شروع نشده تموم شد...
خیلی طول کشید تا دوباره از جا بلند شم و به بازی ادامه بدم، هنوز گیم اور نشده بودم! کلی جون داشتم و به خودم قول دادم که دیگه زمین نمی خورم! احتمالا ً هنوز نفهمیده بودم که قواعد این بازی از چه قراره...
خلاصه که سرپا شدم و این بار چشمامو بستم. فکر کردم با چشمای بسته بهتر می شه بازی کرد. یه مدتی چشام بسته بود و به ظاهر خوشحال بودم. نمی دونم داشتم کی و گول می زدم! اما روزی که چشم باز کردم، دنیا دیگه اون طوری نبود که تصور می کردم، ظاهرش زمخت تر از اون بود که توو تصورات من بود. بدجور ضربه دیدم و دوباره بعد یه مدت بیخیالی و خوشحالی، باز هم عذاب و ناراحتی!
فکر کردم که کلی با تجربه شدم و این بار دیگه اتفاقی برام نمی افته. فکر کردم که به خاطر اتفاقای ناراحت کننده ای که برام افتاده از این به بعده که دیگه روی شادی زندگی و ببینم. این شد که دستی به روم دراز شد و خواست که منو از جام بلند کنه. بلندم کرد، احساس گرما و امنیت کردم. آرامش و دوست داشتن.... این بار چشام باز بود، از اول تا آخر، این بار همه چی رو عقل و حساب بود، از اول تا آخر... تا روزی که یه طوفانی به پا شد و قبل از اینکه بفهمیم چه اتفاقی افتاده، دستامونو از هم جدا کرد...
دیگه خسته بودم و ناراحت، چرا انقدر این بازی خشن و سخت بود؟ من نه اهل هیجان بودم و نه دیگه فکر می کردم که از پس ناراحتی می تونم بر بیام....
یه نگاه قدیمی، به طرفم برگشت، یه نگاهی که تمام این مدت از دور منو می پایید، اومد سمتم و از دستاش برام لانه ساخت و فکر ساختن آشیونه رو به سرم انداخت، و گفت می مونه! چه دروغ بزرگی ... اومد، در حالی که می دونست رفتنیه، اومد، در حالی که می دونست ناتوان تر از اونیه که بتونه دستای منو تو دستاش داشته باشه... تا اینکه یه روز اومد و گفت که می ره، و هنوز هم ... نرفته اما، دیگه نه نگاهش، نه دستانش نه آغوشش، هیچی نمی تونه منو مثل سابق گرم نگه داره....اون نرفته و یه روزی می ره، و مهم نیست، چون به هر صورت از نظر من اون رفته!
این همه تلاش، برای چی؟ برای به دست آوردن یه حس ساده؟ برای رسیدن به یه نتیجه ی دلخواه؟ نه می تونم بیخیال شم و نه اینکه با این وضعیت ادامه بدم؟ دیگه فهمیدم که راه چه قدر فراز و نشیب داره، و این بازی چقدر می تونه خطرناک باشه...
با این که کلی زخم خورده بودم و انواع و اقسام احساسات منفی بهم دست داده بود، صدایی اومد که باعث شد سرمو بالا بگیرم. بالاتر از اون چه که تا حالا گرفته بودم! باعث شد چشام باز شه، باز تر از اونچه که تا حالا شده بود...حرفاش، نگاهش، دستاش، آغوشش همه بوی آشنا داشت، انگار جایی دیده بودم و یا اینکه انگار از قبل می شناختم و می دونستم که قراره جایی این آدمو ببینم! منو از بازی بیرون کشید و بهم نشون داد که بازی اصلی این نیست. و منو وارد فضای دیگه ای کرد... پر از آرامش، هیجان و احساس خواستن ... خواستن چیزی والاتر.... سرم رو بالا گرفتم و دستانش رو در دستم داشتم و قلبم می تپید...نمی دونستم برای اون بالاییه بود یا برای این پایینه... اما یه روزی فهیمدم که فرقی هم نمی کرده! من پرواز کردم و شاد بودم و پر از شوق و هیجان...
تا اینکه! باز هم... دستانم رها شد و نگاهم باز به پایین دوخته شد و از اوج لذت پایین اومدم.... نه توانی برای پرواز دوباره داشتم و نه خاطر خوشی برای پایین موندن... اون صدا از زندگیم رفت و باز من چشم به بالا دوختم به این امید که باز بتونم از گرمای نگاهی لبریز شم و دوباره به بالا پرواز کنم...
زندگی یه بازیه... و همه ی ما ناچار... وقتی این بازی تموم شه، همه ی ما می شیم یه قصه... یه قصه ی منحصر به فرد... وقتی این بازی تموم شه، بازی دیگه ای شروع می شه...و باز باید صبور بود، اندیشه کرد، حس کرد و جلو رفت...
قصه ی من هنوز ادامه داره و هیچ کس نمی دونه قراره چی بشه...و اندک آدمیانی هستن که می دونن چیزی که شروع شده هیچ وقت تموم نمی شه، و شاید از زمانی که دیگه در محدوده ذهنی ما نگنجه به نظر تموم شده بیاد...
یه روزی همه ی ما بالای یه تپه از تجربه هامون وای میسیم و سناریوی زندگیمون و دوره می کنیم... از روزی که وجود ما تبدیل به بودن شد تا روزی که بودن ما تبدیل به حضور!
و من نمیخوام اون روز سری از تأسف تکون بدم... آهی از دل بیرون کشم و اشکی از چشمانم سرازیر کنم...


نظرات () لینک مطلب